مادر گرامی یکی دو هفته ای در خارج از تهران به سر می برند (البته فردا در کنار ماست) درست روزی که پدر خانواده فهمید که مادر گرامی قصد مسافرت دارند دو دستی زد تو سرش که چگونه میخواد این یکی دو هفته را با غرغرای من سر کنه البته منم زدم تو سر خودما برای اینکه کم نیارم
خلاصه سرتون را درد نیارم پدر عزیز در درست کردن آبگوشت و پیتزا نهایت تبحر را دارند (حالا ربط این دو غذا به هم چیست خدا داند) این عزیز از ترس چقلی کردن بنده پیش مادر گرامی حسابی میخواستند سنگ تمام بگذارند (چه فرزند سالاری حاکم است در خانواده ما) خلاصه ماجرا اینکه در هفته اول من سه بار پیتزا خوردم و دو بار هم آبگوشت (این را بدانید که من فقط شبها در کانون گرم خانواده هست) من عاشق پیتزاهای بابام هستم اما سومین بار بهش گفتم بابا بخدا راضی به این همه تجملات نیستم به تخم مرغ هم قانع هستیم با خنده جواب داد درکت میکنم سخته این جوری قدر مادرت را میدونی
خلاصه اینکه تا اطلاع ثانوی حالم از پیتزا بهم میخورد
جفنگ نوشت 1 : یعنی بد غذا تر از من تو دنیا فکر کنم کسی نباشه
جفنگ نوشت 2 : بیچاره من که هر شب زنم از خونه بیرونم خواهد انداخت بدلیل غرغر کردنام بابت غذاش
جفنگ نوشت 3 : مملکت چه جو امنیتی به خودش گرفته من که دیگه میخوام اگر بشود چیزی از این مملکت ننویسم پیشنهاد میکنم شما هم بد راجع بهش ننویسید ( آقا یه چیزی میدونم که میگم دیگه ننویس داداش من)
جفنگ نوشت 4 : اصلا هیچ جا ایران نمیشه والا بخدااااااااااااااااااااااااا هر کی هم فکر مهاجرت تو سرشه خره گاوه الاغه
جفنگ نوشت 5 : روز 29 اسفند بعد از 8 ماه خواهرزاده شر و شیطون را دوباره خواهم دید
جفنگ نوشت 6 : شرکتمون یک مجله داره که آخر سال این مجله میشه ویژه نامه حالا قرار شده تمامی بچه ها عکسهای زیر 7 سالگیشونو بیارند تو این مجله چاپ شود اینم عکس 3-4 سالگی خودم (قربونش برم شری بودما)
