http://amirgolpa.persiangig.com/image/Page/sayeh.jpg

اینبار میخوام جای سلام کردن بگم خداحافظ

چهارشنبه موعود رسید و نتیجه ای که باید میشد نشد اما ... نیشخندزبان (فضولی موقوف)

فکر کنم عکس کاملا گویا قضیه هستش

هر روز که صبح میشه دلم بیشتر برای پدر و مادرم تنگ میشه میگم یک روز دیگه هم از در کنارشون بودن تموم شد و تا چند وقت دیگه (هر چند ممکن این مدت کمی زیاد باشد اما فکر میکنم زودی میگذرد) باید با اونها هم مثل اینجا خداحافظی کنم اما وقتی وارد جامعه میشم کلا یادم میره پدر و مادری هم هست و لحظه شماری میکنم برای رفتن

واقعا خدا در لحظاتی به آدم حال میده که خود آدم کف و خون قاطی میکنه امیدوارم همگی به آرزوهاتون برسید و شاد زندگی کنید

جفنگ نوشت 1 : شاید روزی بازگشتم اما با محتویی دیگر در بلاگی دیگر

جفنگ نوشت 2 : فکر کنم یک ماه دیگه کلا آدرس اینجا رو عوض کنم (چون دلم نمیاد خاطرات دو سال و نیم را پاک کنم)

جفنگ نوشت 3 : مطمئنا خواننده خاموش بلاگ دوستان خواهم بود

برایم آرزوی موفقیت کنید

بعدا نوشت:

ماندن همیشه خوب نیست...
رفتن هم همیشه بد نیست...
گاهی رفتن بهتر است.گاهی باید رفت...
باید رفت تا بعضی چیز ها بماند...
اگر نروی هر انچه ماندنیست خواهد رفت...
اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند...
گاهی باید رفت و بعضی چیزها که بردنی ست با خود برد...
مثل یاد،مثل خاطره ،مثل غرور...
و انچه ماندنیست را جا گذاشت،مثل یاد،مثل خاطره،مثل لبخند...
رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی،بروی...
و ماندنت رفتنی میشود وقتی که نباید بمانی...